آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

آیلا در نمایشگاه گل93

یک روز که بابایی به سفر رفته بود به همراه مامانی و عمه سارا جون به نمایشگاه گل رفتیم که به نظرمن خیلی جذاب و گیرا نبود و بیشتر در مورد زیباسازی شهری بود ولی از اول ورودمون آیلا دنبال جایی برا کشیدن نقاشی می گشت و بالاخره هم موفق شد. مجسمه های فلزی   اينها همه سازه های فلزی هستند خیلی با تعجب به این دوچرخه نگاه می کنه حتما نگران از بزرگی دوچرخه این هم ایستگاه نقاشی و جایزه ای که خانمی گرفته و خیلی خوشحال و خندان متاسفانه من رفته بودم گلهاییکه خریدم ، تحویل بگیرم و نتونستم عکس از نقاشی دخملی بگیرم چه با عشق هم جایزه اش رو بررسی می کنه آیلا در کن...
27 خرداد 1393

يک روز بهاری

زمانی که پری عمه جون تبریز اومده بودند ماماما ما رو مهمون کرد به رستوران یک غذای خانگی( ساحل) خیلی خوشمزه این هم دخملی در یک روز بهاری آماده شده بره به رستوران چه با ناز و ادا منتظر آماده شدن غذا مشغول سالاد خوری الحق هم سالاد بسیار زیبایی بود نه مثل اینکه خیلی مقبول افتاده معلومه بسیار لذت بخش بوده این هم از سالاد خیلی شیک و زیبا تزئین شده   از اونجایی که ایلا خیلی غذا خورده بود کمی سالاد و کمی آش داره می دو تا کمی کالری بسوزونه اونقدر بدو بدو کرد تا لپاش عین لبو سرخ شد ...
10 خرداد 1393

فرنیا گلی

93/2/24 فرنیا گلی و مامان و بابای گرم و صمیمیش مهمون خونه ما بودند و از همین جا از مامانی تشکر می کنم که دعوت ما رو قبول کردند . چقدر روز خوبی بود از روز قبلش که وقتی می گفتم زنگ بزنم با فرنیا صحبت کنی می گفت نه من می خوام بیاد از نزدیک ببینمش .اولش که فرنیا جان با هدیه خیلی خوب یک پازل زیبا که حالا شده یکی از سرگرمی های دخملی دست دوستی دراز کرد بماند دختر ما از خجالت هدیه رو نگرفت ولی بعدا که فرنیا مال خودش رو باز کرد سریع به سراغش رفت . چه دخملیه خیلی خانم بود . خیلی با صفا بود این هم دخترای گل رو توپها گل گلی پدرها و دخترها چه نگاهی رد و بدل می شد ...
29 ارديبهشت 1393

دختر کتابخون

اون روز با پری عمه و ماماما به لاله پارک رفتیم و از اونجایی که این دخملی من عاشق کتاب خوندن هست و شاید یکی از مهم ترین وسیله هاست که می شه خانمی رو آروم کرد کتابه و من هم ازفرصت استفاده کردم و به عنوان جایزه یک کتاب با 145 شعر برا خانی خریدم تا جایی که امکان داره شعر بخونیم و خانمی هم کیفش رو ببره . برا خودش چند تا بالش و پتو آورده رو زمین پهن کرده و خودش که می گفت دارم درسهام رو می خونم تا به مدرسه برم پاها هم دائما در حال حرکت   چه با جدیت چه بامزه انگشتهاش هم رو متن  تکون می ده که انگار واقعا می خونه حالا من رو دیده که دارم عکس می اندازم ...
28 ارديبهشت 1393

آیلا در اداره مامان

یک روزی هیچ کس نبود که این دخملی ما پیشش بمونه و در نتیجه خانمی به همراه مامان به اداره اومد و البته دخمل خیلی خوب بود و موقع برگشت چنان خسته بود که تا راه افتادیم تو ماشین خوابش بود و این از عجایب روزگار که آیلایی ظهر بخوابه چه با دقت هم داره به فیلم پلنگ صورتی نگاه می کنه . و در ضمن گوشهای مامان هم به گوش که باید بگم تا ظهر یکی از بلند گوها به رحمت ایزدی پیوست مراسم چای و نبات خوری   ...
28 ارديبهشت 1393